تبليغاتX
زندگی جاریست...

زندگی جاریست...

Why am I afraid to lose you...when you're not even mine

  رو بلند ترین جای دنیا وای میستم

و

اسمتو داد میزنم تاصدام برگرده

و

خوشحالشم که اسمتو شنیدم

ولی الان...

دستام خیلی تنهاست برگرد که تنهام...

نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 13:25 توسط فاطمه و ساناز|

تو ميداني كه من
 
از ميان همه نعمت هاي اين جهان

آنچه را برگزيده ام و دوست ميدارم

تنهايي است...

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 22:42 توسط فاطمه و ساناز|

خیلی سخته نگه داشتن بغض پشت تلفن...

مخصوصا وقتی که میخوای نفهمه...هی قورتش میدی...

اما آخرم چیکه چیکه اشکات گونه هاتو خیس میکنه!

اون موقعس که دیگه یهو گوشیو قطع میکنی و بعد میگی خودش قطع شد...

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 21:44 توسط فاطمه و ساناز|

تو بدون هیچکی تو دنیا قدر تو برام عزیز نیست
گفته بودم که نباشی میمیرم و این عجیب نیست
لحظه ها میگذرند آروم اما این همیشگی نیست
تو میری منم به یادت میمونم با چشمای خیس
حالا من تنها تنهام تنها تنهام و بی تو هیچم
توی شبهامو مینویسم بی تو میمیره دلم
تا ابد چشم به راتم تو چشام بغض و ماتم
تا همیشه من پا به پاتم بی تو داغونه دلم دلم
 
یادته میگفتم تو ماه منی ماه من تو الان تعلیل آه منی
تو یک دفه عشق منو مچاله کردی بگذری از منو بشی دچار بعدی
دیگه توی روزهات از من یادی نیست و دیگه توی شبهای منم شادی نیست و
هه خیلی وقت هست که رفته یک ساله میگی شاید برگشت این هفته
دلم میگه دیگه خسته است با تو تموم کن دیگه دست دست هاتو تو
یک دفه یک قدم بیا جلو چون عشق یک دفست یک نفر می یاد تو
رو یهو میبرتت توی حال بیست و آروم یهو میره تو هم میشی نیست و نابود
رفتی فشار زندگیم آرزوم نره بالا بیا و ببین حال و روز منو حالا

حاحالا من تنها تنهام تنها تنهام و بی تو هیچم
توی شبهامو مینویسم بی تو میمیره دلم
تا ابد چشم به راتم تو چشام بغض و ماتم
تا همیشه من پا به پاتم بی تو داغونه دلم دلم
 
بیا تو آینه بنداز یک نگاه اینه دنیا نداری تو تکیه گاه
وقتی نمی تونی تو از ابتدا به قلب هیچ کسی بکنی اتکا
سخته ادامه حرفامو می شنوی تو بگو که حرفمو می شنوی
تو می خواستی قلب من تشنه باشه دله منم اینه اوج اشتباهشه
که یه نگام به پنحره یکی به در بعد رفتنت حرفمو به کی بگم
آره وقت من با تو بود خواس کنه با تو کوش پس نگو راز و دوش
شب می شه زود ترس من می دونی کم می شه پستی
با چه پیشم بودی واسه همیشه رفتی
تو زندگیم رو قلبم هک می شه
سختی آره تو واسه ی همیشه رفتی

تنها تنهام بی تو هیچم می نویسم بی تو میمیره دلم حالا من

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 21:28 توسط فاطمه و ساناز|

                    

سکوت و صبوری ام را

به حساب ضعف و بی کسی ام نگذار ...

دلم به چیز هایی پای بند است ...

که تو  یادت نمی اید ...

ساناز نوشت:

دوستت دارم را برای هر دویمان  می فرستادی ...

هم من ... هم او ...

خیانت میکردی یا عدالت ؟

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 12:34 توسط فاطمه و ساناز|

تنها ماندم

تنها ماندم

تنها با این دل برجا ماندم

چون آهی بر لبها ماندم

راز خود را به کس نگفتم

مهرت را به دل نهفتم

با یادت شبی که خفتم

چون غنچه سحر شکفتم

دل من زغمت فغان برآرد

دل تو زدلم خبر ندارد

بازهم بخورم فریب چشمت

شرر نگاهت اگر گذارد

که دلم بشکست زدوری تو

چه کنم که دگر ثمر ندارم

چه کنم که دگر ثمر ندارم

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 21:8 توسط فاطمه و ساناز|

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 21:7 توسط فاطمه و ساناز|









 

لمســ  کن کلماتے را کهـ ِ  برایتــ  مے نویسمـــ

تا بخوانے و بفهمے چقدر جایت خالیست ...

تا بدانے نبودنتـــ  آزارمــ  مـے دـهد ...

لمس کن نوشتهـ  ـهایـے را کهـ  لمس ناشدنیست و عریان ...

کهـ  از قلبمـ  بر قلمـ و کاغذ مـے چکد

لمس کن گونه ـهایمـ  را کهـ  خیس ِ اشک است و پُر شیار ...

لمس کن لحظهـ  ـهایمـ را ...

تویـے کهـ  مـے دانـے من چگونهـ  عاشقت ـهستمـ

لمس کن این با تو نبودن ـها را لمسـ کن ...

همیشهـ عاشقت مـےمانمـ

دوستت دارمـ  اے بهترین بهانهـ امـ
  برای زندگی  

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 23:14 توسط فاطمه و ساناز|

چه کسی می گوید که من هیچ ندارم ... !؟

من چیـــزهای با ارزشی دارم !

حنجره ای برای بغـــض ؛

چشمانی برای گریه ،

لب هایی برای سکـــوت !

دست هایی برای خــــالی ماندن ....

پاهایی برای نرفتـــن ... !!!‬

پ ن۱:

آدم ها ...

فراموش نمی کنند...!!!

... فقط ...

دیگر ساکت میشوند

همین...

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 19:23 توسط فاطمه و ساناز|

امروز ۱۹ همین ماهگرد دوستیه منو محمده...حالا هم من تنهام هم اون...بیشتر وقتا دعوامون میشد ولی وقتی یادمون میفتاد چه روزه قشنگیه سریع آشتی میکردیم. حالا چی؟؟ تنهاییم... نمیدونم آخرش چی میشه. دوست دارم سریع آخرش بشه راحت شم...یا دوری دایم یا پیوند دایم...

خدا کنه که دومی یعنی پیوند باشه...

دوست دارم محمد عزیزم...

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 19:12 توسط فاطمه و ساناز|

دوستت دارم عشق منی همه کسم

دوستت دارم باتو فقط هم نفسم

نمیتونم تو دله تو پا نذارم

نمیتونم دلو پیشت جا نذارم

نمیتونم طاقت دوری ندارم

وقتی میری احساس خوبی ندارم

من نمیتونم بی تو بمونم

بی تو میمیرم بی تو دلگیرم

بی تو نمیشه میمیره قلبم

با تو خوشحالم بی تو دلتنگم

عشقت برای قلبم تسکینه

با تو خوشحاله بی تو غمگینه

با تو آرومم عشق و بنیانم

دیدنت هرشب خواب و رویامه

دوستت دارم عشق منی همه کسم

دوستت دارم با تو فقط هم نفسم

                    

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 19:5 توسط فاطمه و ساناز|

وقتی کسی رو دوست داری
حاضری جون فداش کنی
حاضری دنيا رو بدی فقط يک بار نگاهش کنی
به خاطرش داد بزنی....
به خاطرش دروغ بگی....
رو همه چيز خط بکشی حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد باشه...
فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه...
                                  
نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 22:54 توسط فاطمه و ساناز|

 

 ســـایـه ی
خاطراتـتــــــ ..

سنگینی می کند بر هجوم 
لحظه هــایـم .!

لحظه هــایـی که 
پـ ـ ـ ر از 

نبودنـتــــــ ..

شــــده ...

پ ن ۱: 

چقدر سخته وقتی توی هق هق گریه هات نفس کم بیاری و

اونوقت عشقت به یکی دیگه بگه :نـــــــــــــفس ...


 

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 21:16 توسط فاطمه و ساناز|

هرشب زفراقت به خدا خواب ندارم

فکر دل منم کن که دگر تاب ندارم

دیشب ز فراقت چه بسی گریه نمودم

چشمم به سخن آمدو گفت آب ندارم

                5-pic

نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 17:37 توسط فاطمه و ساناز|

روزی آرزو داشتــــم پنجـــــره ایـــــــــ نباشـــــد...

تــــــا تـــــــو را بــــــــى واســـــطه ببینـــــــــم ...

امــــروز آرزو کـــــــردم پنجـــــــره اى باشـــــــد...

تا فقــــطــ یــــکـــــــــــــــ بار دیگــــر ببینمتـــــــــ...

 

پ ن۱:

خیلی سخته بغض خفت کنه..!

ولی نتونی گریه کنی...

تا کسی نفهمه تودلت چی میگذره...!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 14:21 توسط فاطمه و ساناز|

من و تو ،مانند حروف صدا داریم...

یک در میان میتوانیم باشیم..

دو در میان...

اما کنار هم...

هرگز...

 

ساناز نوشت:عزیزم پارسال همین موقع وارد یه بازی شدیم بازی ای که الان من بازندشم.اولین سالگرد تنهاییم رو با یادت سر میکنم.اما یادت باشه این سنگ نبود که شکستیش...دلم بود...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 20:46 توسط فاطمه و ساناز|

ای کاش زمان می ایستاد
تا من فریاد می زدم آنچه را با گذشت زمان نمی توانم
تا در آغوش می گرفتم آنانی را که نمی توانم
تا عمیقاً نگاه می کردم به چهره هایی که اجازه ندارم...

               http://img4up.com/up2/49463750379655685000.jpg

نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 19:37 توسط فاطمه و ساناز|

خدا جونم دلم بد جور گرفته

تو بدون تو شاهد باش دلم از آدمات گرفته

از این زمین گرفته

از ظلمشون

از بی وفایی شون

از دروغاشون

خدایا اومدم در خونت

میگن اونقدر در بزن تا کسی در رو باز کنه

خدایا امشب اومدم پیشت

پشت درت

با یه دله شکسته

از آدمات

خدایا امشب منو تو آغوشت بپذیر

میگن آغوشت ...

خدایا خیلی به اغوشت نیاز دارم

خدا جونم...
 
 


نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 22:44 توسط فاطمه و ساناز|

من عاشقم

گریه واسم خوبه !!!

داری چیکار میکنی بی خیال مهربونم ؟ چی شد که من از چشمت افتادم ؟ چیکار کردم که صدای سردت گفت کار خاصی نکردی ؟ !

بغض کردم . خوشحال باش !

                 

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 19:2 توسط فاطمه و ساناز|

تو رفتي

بدون کلامی که بوی اشک دهد..

تو رفتي

بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد

و تو فقط رفتي...

و من شنیدم كه در دلت گفتي...

"ديگر راحت شدم ..."

                

نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت 19:32 توسط فاطمه و ساناز|

خستــه ام . ..

روحــم مـی خواهد برود یك گوشه بنشیند

پشتش را بكند به دنیــا

پاهایش را بغـل كند و بلند بلند بگوید :

من دیگر بــازی نمی كنم

خستــه ام . ..
 
*
 
*
دیگه از همه خسته شدم

  

               

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 16:39 توسط فاطمه و ساناز|

هر جا که می بینم نوشته است :

"خواستن توانستن است"

آتش می گیرم!

یعنی تو نخواستی که نشد!

                      http://mypix.ir/wp-content/uploads/2011/03/Www.MyPix_.Ir422.jpg

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 14:23 توسط فاطمه و ساناز|

وانمود کردم به همه / که خیلی سخت نبود غمت /رفتنو دل بریدنت

وانمود کردم به همه / که دیگه اشتیاقی نیست / واسه دوباره دیدنت!

یه جور نشون دادم که نه / یه اتفاق عادی بود

همون دوتا درد دلم / واسه خودش زیادی بود

یه جوری گفتم که همه / بهم میگن بی عاطفه

میگن که حرف امروزت / با دیروزت مخالفه

اما شبا یواشکی / وقتی که هیشکی نیست پیشم

گوشیمو روشن میکنم / به عکس تو خیره میشم

دیگه منم و غربت / اشکای بی امونه من

به کی بگم دیوونتم / به کی بگم تنگه دلم

اما شبا یواشکی / وقتی که هیشکی نیست پیشم

گوشیمو روشن میکنم / به عکس تو خیره میشم

دیگه منم و غربت / اشکای بی امون من

به کی بگم ، دیوونتم / به کی بگم تنگه دلم

به کی بگم، به کی بگم ، تنگ دلـــــم

مدتیه عوض شدم / انگار یه آدم دیگم

هرکی میپرسه یادشی / دارم بهش دروغ میگم

دلم نمیخواد هیچکسی / چیزی بدونه از غمم

همین غرور لعنتی / تو رو جدا کرده ازم

هیشکی خبر نداره از / دقیقه های غربتم

اینجوری وانمود شده/ که بی تو خیلی راحتم

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 11:23 توسط فاطمه و ساناز|

یادت هست که گفتی: دوستت دارم؟

منم سرم رو پایین انداختم و گفتم: نظر لطفته پسرعمو!

سرمو بالا اوردی و تو چشمام نگاه کردی و گفتی:نظر لطفم نیست...نظر دلمه...

تکرار اون نگاه نافذ...اون جمله که دیگه هیچ وقت واسم تکرار نمیشه باعث شد

که دل منم صاحب نظر بشه و مجبورم کنه که بگم :منم دوستت دارم.

مگه نگفته بودی دوستت دارم؟مگه دوستت نداشتم؟

پس چرا حالا تنها هم آغوشم یاد توست؟

یکی از ما دوتا دروغ میگفت ولی هنوز هم انقدر برام عزیزی که نمیتونم تهمت

این دروغگویی رو به تو بزنم...

آره...من دروغ میگفتم....!!!

دروغی به وسعت بی تو ماندن هایم.

من دوستت نداشتم...من دیوونه وار عاشقت بودم.

من تورو با ذره ذره وجودم میپرستیدم که حالا انقدر تنهام...

                            

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 19:21 توسط فاطمه و ساناز|

مدت هاست تنها چیزی که مرا یاد ِ تو می اندازد طعنه های دیگران است !

شاید اگر این " دیگران " نبودند ،

تو زودتر از اینها برای من ، مـُرده بودی ...
                       

                      

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 20:48 توسط فاطمه و ساناز|

بعـــضی دروغ ها آنقـــدر قشنگند

کــه دلت میخواهد بـــاورشان کنی.. !


"
تـــو"...


قشنــگ ترین دروغ زنـــدگی من بودی...

هنـــوز باورت دارم...

                        

نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 20:52 توسط فاطمه و ساناز|

وقتي تو نيستي 
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها…

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم:
باشد براي روز مبادا!
اما
در صفحه‌هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي‌داند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد!

                    عاشقانه - -   > www.Kocholo.org <

نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 23:6 توسط فاطمه و ساناز|

دروغ میگن:

از دل میرود هر آنکه از دیدگان برود...

دروغه...دروغه...دروغه...

             

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 21:46 توسط فاطمه و ساناز|

باید می گذشتم پیش از آنکه عادت نگذارد فراموشت کنم
عادت به بودنت،دیدنت،شنیدنت،...
و مهم تر از همه عادت به دوست داشتنت
باید می گذشتم
یادم هست که می گفتند "
زمان زود می گذرد"
یادم هست که می گفتند "از دل برود هر آنکه از دیده رود"
اما اینجا زمان متوقف شده است ،گویی پنهان است
شاید ساعتها خوابیده اند
و من می دانم
دلم برایت
تنگ شده است
دل من تنگ شده است ...
برای آن روزها،روزهایی که
هیچگاه باز نمی گردند..

             

نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 20:49 توسط فاطمه و ساناز|

منبع:یک ذهن مغشوش/دوست خوبم کیمیا

میگریزی

میخواهی فراموش کنی

فریاد میزنی

درد میکشی

سیگار پشت سیگار

و تو انکار میکنی...

انکار میکنی رو به خاموشی رفتن ضربان قلبت را

و انقدر ارام ارام و به سختی ترمیم میابد دلت

که فراموش میکنی کی فریاد هایت به زهر خندهایی تبدیل شد بی آنکه بفهمی

و درد چه زیرکانه روزمره ی زندگیت شد...

و چه ساده بی آنکه بفهمی پایان همه چیز را پذیرفته ای

اولش داغی...

غرور داری...همه را مقصر میدانی و میخندی

گول میزنی خود را...به روحت هم دروغ میگویی

اما بعد که ارام شدی هجوم بی پایان اشک های شبانه می آیند

شب تا به صبح هزاران بار میسوزی و اتش میگیری و باز خانه ی اولی!

پریشانی پریشانی و باز هم پریشانی...

همه و همه را هر چه سخت تحمل میکنی...باید تحمل کنی

راهی نداری

او نیست...به هر دلیلی و این تویی در امتداد جاده ای که هنوز هیچش پیموده نشده

تو رقم میزنی پیچ و تاب هایش را

تویی که میگفتی نباشد میمیرم

میگذرانی

درد را...غم را...غروب وجودت را

اما نمیمیری

نه زیر حجوم بی پایان اشک نه خاطرات!

و در اخر بی حس میشوی از درد

و آن زمان است که تنها میخندی به همه چیز...

به درد مانند های خود. به برگشت خاطرات گاه و بی گاه.

به آن نیمکت 2نفره و...

و میخندی...تلخ خیلی تلخ...

باز هم سیگار پشت سیگار...

پنهان میکنی خود را پشت دود

فرار میکنی از زخم زبان ها و دل داری های ابلهانه

و تنها یک چیز به جلو هولت میدهد

اینکه میدانی این نیز بگذرد.

ساناز نوشت:فاطمه جونم این الان تو تا آخرای ماجرای منه

                        

نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 20:56 توسط فاطمه و ساناز|


آخرين مطالب
»
» تنهايي
»
» تنها...
»
» تنها ماندم...
» قسم...
» دلتنگی
»
» ماهگرد فاطمه و محمد...

Design By : Pichak